مصدق و دهخدا
بهرام نصیری

سال ۱۳۳۱ هست؛ یه سال مونده به برکناری دکتر مصدق. علامه دهخدا نویسنده بزرگی بوده و چرند پرند و لغتنامه مشهورش رو همه میشناسن. عاشق ایران و فرهنگ ایران بوده و چندان هم اهل سیاست نبود، اما یه مقدار تمایل به مصدق داشت و زیر یه نامه سرگشاده درباره کنسرسیوم نفت رو امضا کرد و همین هم براش دردسر شد.
اون سال، نصرتالله امینی که مرید و شیفته دهخدا بود و فکر میکرد دهخدا، فردوسی زمانهست، شهردار تهران بود. متوجه شد که در تهران دو تا خیابون به اسم ایرانشهر وجود داره که یکیش پیرامون خیابان فردوسی بوده. با خودش گفت چه کاری بهتر از این؛ یکی از ایرانشهرها رو تغییر بدیم و ابتدا و انتهای خیابون رو بزنیم «خیابان دهخدا».
از مصدق هم اجازه میگیره و اون هم موافقت میکنه. حالا اگه اسم خیابون حجاز یا بصره بود موافقت نمیکرد. ایرانشهره دیگه. فرصت گیر آوردی بزن تو سرش. امینی با سنگ مرمر و خط زیبا، اول و آخر خیابون رو تابلو میزنه «علامه دهخدا». حالا بین این همه خیابون تهران که برخی اسمهای تکراری داشتن، گیر دادن به ایرانشهر و رفتن سراغ همین خیابون. البته پس از خانهنشین شدن مصدق، دوباره اسم خیابون شد ایرانشهر.
با همه احترامی که برای دهخدا قائلیم، باید بگیم بالاخره همه ما رفتنی هستیم؛ اون چیزی که میمونه ایرانه. دهخدا هم آدم بزرگی بوده و برای فرهنگ و ادبیات ایران زحمت زیادی کشیده، روانش شاد. اما مقایسه دهخدا با فردوسی واقعا مسخره هست. خود دهخدای پدربیامرز هم چنین مقایسهای رو میشنید از تعجب شاید زودتر جان به جان آفرین تسلیم میکرد.
شاید اگر بخوایم از نظر حجم کار، اثرگذاری فرهنگی و نبوغ مقایسه کنیم، حداکثر بشه اسمهایی مثل مولوی و ابنسینا رو کنار فردوسی آورد. بقیه، حتی حافظ و سعدی و خیام و سهروردی با همه بزرگیشون، در این سطح شاید قرار نگیرن؛ چه برسه به دهخدا 🤷♂️
برای مطالعه بیشتر مقاله نصرتالله امینی در نشریه دنیای سخن شماره ۴۴ رو بخونید
نظرات
برای ثبت نظر وارد حساب شوید.
هنوز نظری ثبت نشده — اولین نفر باشید.
